پرویز کلانتری

images_(5).jpg

                

 

 

پرويز کلانتری از زبان خودش

سالها پيش کودکی با قطعه زغالی توی کوچه روی ديوار خانه شان نوشت:

اگر می خواهی مرا بشناسی سر اين خط را بگير و بيا. او خط را پيچاند و پيچاند و رفت روی ديوار کناری و بعد روی ديوار همسايه، رفت تا انتهای کوچه و خط را ادامه داد تا کوچه های بعدی تا اينکه ناگهان متوجه شد در يک محله غريبه گم شده است. شروع کرد به گريه و زاری چون گمشده بود. البته طبيعي بود که سر آن خط را دوباره بگيرد و برگردد سر جای اول. ولی از آن جا که خط را در هم پيچانده بود ديگر نمی توانست اين کار را انجام دهد.

حالا ببينيم قضيه چه بوده است؟ اصلا کسی قرار نبود اين بچه را بشناسد که سر آن خط را بگيرد و آن را دنبال کند تا بداند اين بچه کيست. در واقع معنای روانشناختی اين کار چنين است که اين بچه می خواست خودش خودش را بشناسد و در وادی خودشناسی بود که رفت و گم شد. حالا سالها گذشته است و من همچنان او را می بينم که در حال خط کشيدن است تا خودش را پيدا کند.

در صبح روز شنبه نخستين روز هفته و نوروز سال 1310 هنگام طلوع آفتاب و در لحظه تحويل سال کودکی به دنيا آمد. همين که چشم گشود و سفره هفت سين را ديد گفت: نوروزتان مبارک. از اين رو نام پرويز بر او نهادند. در دو سالگی پيراهن سفيد بلندی به تن داشت و از مادرش می خواست دکمه های رنگين گوناگون بر آن پيراهن بدوزد. کودکی با پيراهن عجيب و غريب که سرتا پا پوشيده از دکمه های الوان بود. در دو سالگی عشق خود را به رنگها نشان داد و در سه سالگی با خط خطی کردن در و ديوار همسايه ها به جکسون پولاک نشان داد که چگونه بايد نقاشی انتزاعی ساخت. البته جکسون پولاک هيچگاه از همسايه ها کتک نخورد.

امروز هم در ميان انبوه خاطرات پراکنده هنوز او را می بينم که در هفت هشت سالگی با قطعه زغالی روی ديوار می نويسد: اگر می خواهی مرا بشناسی سر اين خط را بگير و بيا.

ارتباط با هنرمند

www.parviz-kalantari.com

    ATTRAPEREVE_TYRSA01 ATTRAPEREVE_TYRSA01 ATTRAPEREVE_TYRSA01 ATTRAPEREVE_TYRSA01